در وهمِ سکوت بارِ جهان، در ازدحام و سردرگمی، میان رنگها، میان سپیدی ها و سیاهی ها، وقتی عشق، بلند و ناواضح، فریاد تک تک مردم این شهر شلوغ بر سر بازارهاست، وقتی من گوشهایم را گرفته ام و سرم را برای عبور از کنار هر چه هست پایین انداختم و رفتم.. و تا ناکجا رفتم. در اتاق خاموش خود، در فرسنگ ها فاصله از هر آنچه هست و بود، آن هنگام که قلبم را به مرگ سپرده بودم تا آن را بپذیرد، و زخم های فرو خورده اش را از نگاه های کنجکاو آزارگر در امان دارد، گویی روحم، بی آنکه بدانم به فریاد رسی، خیالی سرگردان را به سوی خویش کشیده است و من آنگونه که عمیق تر و عمیق تر نفس میکشیدم تا به سوی مُردگی روم، در قعر اقیانوسی از فراموشی، بی اختیار ریه هایم را پُر از او کردم. سرفه های خون آلودم شروع شدند، کلماتم رنگین به سرخی ارغوان، و حرفهایی که نمیدانستم از کجا می آیند. دست های مرا کسی به نوشتن وا میداشت. از میان صید رودخانه ای سیال از کلماتی که روی هم میلغزیدند و گاه گاهی نور به سان ماهیگیری که به خیلِ ماهی ها میزند، به آن میتابید. رویاها، قلبی تپنده میخواهند و آن قدرت و سرسختی عجیب را، برای بودن. برای جان گرفتن. و به پا خواستن. آنچه در اندیشه ریشه های من رسوخ کرده بود. گویی تنم ، و قلبم، زیر خروارهای خاک، در میان پوششی تیره، نشانه ای کمرنگ از زنده بودن را در میانِ نفس های سردم، میانِ انکارهای مدامم، میان هوا و خاک، به فریاد پیاپی سکوت، در قعر خاکستری زمان خبر داده بودند. در میانِ مُردگان قبرستانی متروک و خموش. وقتی زل زده بودم به سیاهی های قبرم. با چشمانی باز، ساعت ها و روزها و ماه ها و سالها..
یک چیزی هست امّا که نگفتم. پیش تر ها میترسیدم که بگویم. میترسیدم بگویم و خراب شود. حال امّا،.. میگویم. دلم خوش است. دلم خوش است که همیشه آخرش خوب است. دلم خوش است که خدا هست. دلم خوش است که آن روزها که نمیدانستم آنچه بدان می اندیشم اینچنین قوی، راهِ هست شدن پیش میگیرد، همیشه آخرش را به روشنی ها سپرد
برچسب:
نویسنده: شیوا پورحسین