اوضاع من در شب نوزده رمضان
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:36
عموما میگرنم در ماه رمضان اود میکند، بابت گرسنگی و تشنگی و تغییر ساعت خواب و بیداری. حجم زیاد کارهای مدرسه و ساعات زیاد نشستن پای لپ تاپ در وضعیتی که میز تحریری وجود ندارد و باید پشت میز اتو چنباتمه ب
سال خوک
-
تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 1:36
باد ببرد!ببرد باد باقی روز های این سال منحوس را...سال خوک صفت راسال زنده به گورانسال تحمیق و تهدید و تطمیعسال سیاه دوهزار....
با زندگی خوشم که بمیرم برای تو
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 21:01
همسرخوبم، تو نیستی و من با عکست سخن گفتم و قربان صدقه ات رفتم، لابد انسان در مدت یک لحظه گذران جادویی زمان، نفس خود را در سینه حبس گرده بود و به حظ بصری تن درداده بود.عزیز من این ساعت ازشب، این ساعت پر درد زیبا را انقدر به تو فکر خواهم کرد تا خوابم ببرد، آنقدر شعر می خوانم و آهنگ گوش می کنم که پلک ه...
به رنگ خدا
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 21:01
سلام خضر، ساعت دو شب است، با سبحان آمدیم پارک نیاوران، جایی که تا خانه ی ما دو ساعتی راه دارد، یک دفعه در دل شب بی مهابا با اسنپی که 20% تخفیف داشت زدیم بیرون. حالا روی نیمکتی بالای یک سکو نشسته ایم و
خوشحال و شاد و خندانم:)
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 21:01
از مزیت های زندگی با محمد این است که می توانم در طول روز ساعاتی به یک بچه ی دوساله تبدیل بشوم، یعنی ونگ بزنم، شلوغ کاری کنم، شعر بخوانم، بهانه گیری کنم، طلب خوراکی و جایزه کنم، و هر ادا و اصولی که دلم میخواهد دربیاورم، و هیچ کس هم نباشد که به من خرده بگیرد.
از من به یادگار بماند.
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
در تمام مدت زندگی ام، از آن زمان که چادری نبوده ام و تا این زمان که سعی کردم حجاب کامل تری داشته باشم. همیشه برایم مهم بوده است با عفاف زندگی کنم. حتی اگر گاهی وقت موفق نشده باشم حق مطلبش را کامل ادا کنم. پاکدامنی همیشه برایم مهم و مقدس و ارجمند و دلخواه بوده است.
صفر پیدایش ابراهیمی
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
بعد اندک اندک به ممارست یاد می گیرند که دلشان از برای یکدیگر تنگ نشود، همچنین چیزی یاد گرفتنی باشد نه طبیعی و غریزی و یاد می گیرند که زشت باشند همچنان که این نیز به آموختن راست شود و نه غیر و فی الطبعه. زان سپس از هیئت انسان به قالب آدم درآمدند.
ساده دل کودک...
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
مرد مهربانم، بابت نمره ی بیستت که باعث شد یک شام بدهکار شوی، بابت اینکه تصمیم گرفتی در شبی به این خوبی قرضت را ادا کنی سپاسگزارم! بابت هتل قناری، بابت پارک هنرمندان حتی بابت بارانی که امشب غافلگیرمان
شب نویسی
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
هنوز هم دارد فرار میکند. یک نفر توی سرم هست که هنوز هم دارد از دست من فرار میکند. راستش را بخواهی خودم هم خسته شدم، آدمی مگر تا چه اندازه میتواند بیرحم باشد، تلخ باشد، زهر باشد، کشنده باشد. هزار سپاه
الدنیا سجن
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
گاز رو می سابیدم و در حینش اشک می ریختم، درست مثل وقتی که داشتم زیر کابینت رو جارو می کشیدم.
به حرف های من گوش نده
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
دلی که ندارم گرفته، سری که ندارم درد میکند و دست هایی که گُم کرده ام یخ کرده اند.. پاهایم برای خودشان دارند میروند تا بی نهایت ِ غمگین ِ تنهایی؛ و من فقط نگاهشان میکنم.. که چگونه از من دور میشوند و رو
بیداد زمستان بی برف
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 7:42
شمع در برابرم می سوخت و من که هر لحظه خود را در او می دیدم و حالی پیدا کرده بودم که به وصف نمی آید، چشم در زبانه ی بی قرار آبی رنگ شمع دوختم و صدها خاطره در مغزم می سوخت و می سوخت و من از شعله ی آن هر لحظه گرم تر می شدم، و به جوش می آمدم و یخ های بسیاری در کوهستان های غریب و دور روح من ذوب می شد....
تفو بر تو ای چرخ دون!
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 18:00
لعنت به راه وقتی به اندازه روده سگ طولانی است! و لعنت به مترو وقتی دماغ دماغ هم می ایستیم... و لعنت به 6 صبح! و آزمون زبان و ثبت نام بنیاد ملی نخبگان!
به مناسبت 13 آبان
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 18:00
پیش از این وقتی دبیرها بعد از کلاس در دفتر می نشستند و از بچه ها می گفتند، گاهی با تنفر، با قضاوت، با بی انصافی(البته از نظر من) با عصبانیت از بچه ها حرف میزدند، سخت بهم می ریختم و سکوت می کردم و توی
شطح
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 18:00
...کسی راز مرا داند که از این سو بدان سویم بگرداند....وسوسه ی دیدار محبوب در یک عصر بارانی پاییز بعد از کار و کتاب و نکبت. به امید خنده ای و صدای آشنایی و نگاه اطمینان بخشی. حتی به خیالی باطل، استکانی
آرزوست...
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 18:00
در زشت ترین قیافه ای هستم که از خودم سراغ دارم، با یه عالمه جوش که دورشون هاله ی قرمز وجود داده و تو ذوق هر بینده ای میزنه، با خرواری سبیل که پشت لبم سبز شده و فرصت نکردم برشون دارم. با دیدن چشم های گ
ابراهیم در برزخ
-
تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:04
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. Let's block ads! (Why?)
صور اسرافیل
-
تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:04
احساس مادری را دارم که فرزند به گور سپرده اش را دوباره شاداب و سرحال بازیافته ... منتهی در زمانی که خود واپسین روز های زندگی اش را آگاه است...،دوباره می توانم بنویسم!Let's block ads! (Why?)
انگار...
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 22:04
انگار همای خنده رو اخموست.... دندان قشنگ خنده اش کرموست....
عدل
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 22:04
دلم برای دست هایت تنگ شده، اما نه به همان اندازه که برای دستخطت...