هنوز هم دارد فرار میکند. یک نفر توی سرم هست که هنوز هم دارد از دست من فرار میکند. راستش را بخواهی خودم هم خسته شدم، آدمی مگر تا چه اندازه میتواند بیرحم باشد، تلخ باشد، زهر باشد، کشنده باشد. هزار سپاه آدم، هزار سپاه امید، هزار سپاه آرزو را، از دم تیغ بگذراند. نفر به نفرشان را بکشد. با غم، با اندوه، با یاس، با نمیشود، با نباید، با نباید.. . یک نفر اما هنوز دارد از دست من فرار میکند. خسته شدم، از نمردنش، از تعقیبش، از اینهمه جاندار بودنش. از اینهمه زخمی کردنش، از خودم. از او که خودم است.. از او که اینهمه نترس شده، اینهمه نامیرا.. اینهمه راسخ. دلم میخواهد یکجایی رهایش کنم، تمامش کنم این قصه کشدار را. برود برای خودش آزادانه زندگی کند. بدون هیچ یواشکی. نه فقط، در دور دست های ذهنم نه. در همه جا باشد. در هوایش، در زمینش، در صدای پرندگان و آوازهایش، در رقص باد و موج هایش، در نورهایش.. در نورهایش.. وقتی رفت آن دورها بدتر میشد، سخت جانتر میشد، در روستاهای بی سکنه، در تاریک ترین شبها، سرد ترینشان، در بی تاب ترین لحظات، جان گدازترینشان. در تنهاترین خوابها، هولناکترینشان، دوام آورد. دوام می آورد. همیشه دوام می آورد. دست و پای شکسته اش از آوار کلمات، افکار و بیتابیهای گاه و بیگاهم.. که ناگهان توی کلّه ام میریخت. که ناگهان او را با صدایی دهشناک، وحشت زده از خودش، از جا میپراند و از خودم، فراری میداد، به ناکجا. دیگر درد نمیکند. جای تمام زخم هایش مانده امّا، دیگر درد نمیکند. گاهی میمانم که چطور و همچنان زنده است و نفس میکشد.. چطور ممکن است. امّا، او ایستاده روبروی من. من خسته از شکنجه اش، او آرام و مطمئن توی چشم های من زل میزند. از توی آینه . نگاهش میگوید دیگر هیچ جا نمیخواهد برود. همینجا میماند. خواهد ماند. دیگر نمیخواهد فرار کند. هر چه او قوی تر شده، هر بار که دوام آورده، نیرویی از این طرف فرو مانده است، عاجز شده است. آن بیرحمی مدام. آن سنگدلی بی پایان. دلیلش اما خستگی نیست، دلیلش باوریست که با زنده ماندنش در من قوت گرفت، رخنه کرد. ریشه دواند. و آن اینکه، او، حقیقت است. و تمام بیرحمی ها دروغ. تمام آن تصویرها، صداها، هیچ کدام حقیقت ندارند. و چقدر تمام اینها برای کودکی که در من ترسیده بود زیاد بود، ناجوانمردانه بود. کودکی که حالا دیگر نمیترسد. کودکی که چه خوب شد بزرگ شد. و از تمام آن راهرو های رعب آور و دالانهای تاریک گذشت، و دیگر نمیترسد، دیگر فرار نخواهد کرد. و حالا، او آخرین بازمانده ی من است از خودم. او آخرین نفر است، از سپاهی که تمامشان را کشتم.. ! تمام آنچه از امید در من مانده، تنها یک نفر است، یک نفر از هزاران، مانده در من، که حالا تمام من است.. !
برچسب:
نویسنده: شیوا پورحسین